سی و چند سالگی

دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت 07:28
امشب از شبهای عجیب سال است. از آن شبهایی که در سال یکبار اتفاق می‌افتد و وقتی بگذرد من یکسال بزرگتر شده‌ام.

فکر میکنم که آبان چقدر زود رسید و اگر دست من بود می‌خواستم که از میان اینهمه زرق و برق زندگی و ماههای جورواجور دیرتر از همیشه برسد.

سن که بالاتر می‌رود ذوق و شوق تولد گرفتن کمتر می‌شود.  هفت-هشت سالگی تولد گرفتن‌ها شیرین است،  تا پانزده و حتی بیست سالگی هیجان انگیز می‌شود اما از سی سالگی به بعد،  آدم از تب و تاب می‌افتد.  فقط صبح روز تولدت با صدای اولین پیام تبریک به یاد روزهای گذشته‌ات می‌افتی.  جلوی آینه می‌ایستی و به موهای سفید روی شقیقه‌ات نگاه میکنی.  دستی به ته‌ریش زبر روی صورتت می‌کشی و یاد زمانی می‌افتی که برای دیدن صورتت توی آینه‌ی روشویی روی پنجه‌ی پاهایت بلند می‌شدی.  به خیابان رفتن‌های کوچکی‌ات وقتی گوشه‌ی چادر مادر را می‌گرفتی از هراس گم شدن.  به شبهای امتحان ریاضی،  به آب شدن بستنی چوبی....

روز تولدت هم فرق چندانی با روزهای گذشته‌ات ندارد،  فقط نقطه‌ی عطفی برای یادآوری یک روز بخصوص است.  اینکه هنوز نفس می‌کشی و یکسال بزرگتر شده‌ای.  تغییر چندانی نداشته‌ای،  صبورتر شده‌ای و فکر میکنی به اینکه روزهایی که می‌گذرند روزهای خوبت هستند یا روزهای بدت و همچنان منتظر آن اتفاق بی‌نظیری...

سن که بیشتر می‌شود باید مواظب باشی،  به فکر سفید شدن موهایت می‌افتی،  مراقبت از دندانهایت،  به پیاده‌روی‌های بیشتر، به جلوگیری از پوکی استخوان با یک لیوان شیر،  به گرفتگی عروق و روغنهای سرخ کردنی جورواجور،  به تنگی نفس در هوای دودگرفته‌ی تهران،  به عطسه‌های پیاپی‌ات از حساسیتی که دامنگیر روزهایت است. 

جلوی آینه ایستاده‌ام.  دوربین موبایل را باز میکنم و مقابل تصویر خودم در آینه می‌گیرم،  لبخند میزنم و...  کلیک!!


سلام سی و چند سالگی!!


چرا؟ چگونه؟

سه‌شنبه 2 آبان 1396 ساعت 09:28
نمیدونم قبلنا هم اینقدر موارد تجاوز به کودکان زیاد بود یا این چند وقتا چون اخبار توی فضاهای مجازی خیلی زود پخش میشه این موارد کودک آزاری خیلی به چشم میاد.
واقعاً اخباز منزجر کننده‌ای هر روز به گوش میرسه.

خود گویی و خود خَندی... عجب مرد هنرمندی

شنبه 29 مهر 1396 ساعت 22:56

یه رییس داریم از بدو به وجود اومدن تلگرام راه به راه کانال میزنه با عناوین مختلف. بعد از کارمنداش هم میخاد که حتمن عضو کانالها بشیم و از اظهار فضولاتش که توی کانال میذاره و بیشترش هم کپی و پیست و فوروارده فیض ببریم.

یه مدت هم کارش به جایی رسید که مِمبر خریداری می کرد. خلاصه اوضاعی داریم با حال و احوالات استاد درحوزه های فلسفه و روانشناسی و ادبیات و آموزش و پرورش و ...

ماجرا از اونجا جالب شد که هرچند وقت یکبار مصاحبه ای با خودش ترتیب میده و توی کانال مربوط به اون بحث میذاره و جالبناک تر اینکه توی بقیه کانالها تبلیغات مصاحبه ش رو هم میذاره که مثلن رأس فلان ساعت مصاحبه با جناب آقای ایکس توی کانال فلان!!

توی این دو سه ماه اخیر که به علت سوءمدیریت ایشون وضعیت اقتصادیش خوب نبود و حقوق کارمندا رو هم نداده جدیدترین مصاحبه با خودش رو با عنوان "روشهای نوین مدیریت در جهان" انجام داده و قسمت اولش رو توی یکی از کانالاش گذاشته. و نه تنها روشهای نوین رو ارائه کرده بلکه به روشهای مدیریت شرکتهای بزرگ هم نقد وارد کرده!

حیف که فعلن یه تعهداتی نسبت به کارم دارم وگرنه قید همه چی رو میزدم و یه مصاحبه مفصل در باب اظهار فضولاتشون براش میفرستادم تا بفهمه اینهمه خود قشنگ پنداری فقط توهمات ذهن بیمارشه و نه بیشتر!

هر روز پاییزه

سه‌شنبه 25 مهر 1396 ساعت 09:30
اینکه روبروی میدون تجریش منتظر نشستی و هندزفری توی گوشِت داره آهنگ "پاییز" چاووشی رو میخونه و یهو خودِ محسن چاووشی جلوت سبز میشه و باهاش یه خوش وبش ِ کوچولو می‌کنی نمیدونم نشونه‌ی چیه! اما همینو میدونم هرچی که بود یه حس خیلی خوب و عجیب و غریب داشت!

او برای ملتش می‌جنگد

پنج‌شنبه 20 مهر 1396 ساعت 13:00

هر ملتی برای افسانه‌سرایی و داستان‌سازی نیاز به یه اسطوره داره و وقتی چند شب پیش دیدم که یه فوتبالیست تونست تنهایی تیم ملی کشورش رو ببره جام جهانی و مردم سرزمینشو غرق در شادی کنه فهمیدم که برای اسطوره شدن و افسانه شدن نیاز نیست متعلق به صدها سال پیش باشی و لیونِل مِسی تونست این کار رو بکنه. کاری که سالها پیش خداداد عزیزی با ملت ایران کرد.

( تعداد کل: 8 )
   1       2    >>